منوچهر خان حكيم

307

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

است كه ديگرى گذر نكند ؟ ديوانه در قهر شده چوب را كشيد و آن گور را چهار دست و پا گرفته ، از روى خشم بر اسكندر فرود آورد كه آن شهريار او را از سر خود رد كرد . ديوانه چوبدست را بالا برده و پيش‌آمده چنان بر سر آن صاحبقران فرو كوفت كه تمام بدن آن شهريار خبردار شد . اسكندر ديد كه اگر او را ضرب ديگر فرود آورد ، اگرچه آسيبى به وجود شريف او نرسد ، اما مركب ضايع خواهد شد . پس از مركب فرو جسته ، آن ديو رفت كه بار ديگر ضرب بر آن شهريار زند كه اسكندر پيش‌رفته سر دست او را با چوب در روى هوا گرفت و جبرا و قهرا آن چوب را از دست او گرفته بر يك جانب انداخت . ديوانه در غضب شده پيش دويد و كمر آن شهريار را گرفت كه او را بربايد ، هرچند كه قوت كرد نتوانست كه او را بردارد حيران شده ، دست كشيده گفت : اى جوان ! به دين و آيينى كه دارى راست بگو كه نسب به كه مىرسانى و نام تو چيست ؟ آن شهريار گفت كه نامم اسكندر است ، بگو تو كيستى و در اين مقام چه مىكنى ؟ چون ديوانه نام آن شهريار رفيع مقدار ( 199 ) شنيد ، پيش دويد و سر در قدم او نهاد و گفت : اى شهريار ! از سر جرم من درگذر ، هفت سال است كه من در اين مقام منزل دارم و انتظار مىكشم از جهت تو . بدان كه در عالم واقعه حضرت عيسى ( ع ) را ديدم ، به من گفت كه آقاى تو حضرت اسكندر خواهد بود . چون به ملازمت او برسى سلام من برسان و در خدمت او نهايت كوشش به تقديم رسان . بنده بدين اميد در اين مكان منزل نموده انتظار مىكشيدم ، اما شما چون بدين مقام رسيديد ؟ اسكندر گفت : من امشب به طلايه بيرون آمده بودم از ترس آنكه مبادا غياثان‌ديو در شب به اردوى ما آيد و دستبردى نمايد . از دور آتشى ديدم ، بر اثر آتش آمدم تا بدين‌جا رسيدم . ديوانه گفت كه : شما به دولت بازگشته ، به اردوى خود تشريف ببريد كه بنده على الصباح در باب اين حرامزاده فكرى خواهم كرد . اسكندر گفت : چه خواهى كرد ؟ ديوانه گفت كه : امروز آن ديو چون به ميدان آيد ، من هم مىرسم و به نزديك او رفته اظهار دوستى مىكنم و او را خواهم نشانيد و خود در ميدان خواهم آمد و از شما مبارز مىطلبم . شما مبارزى به ميدان فرستيد و او را بگوييد كه دست به من دهد تا دست و گردن او را بسته ، كه باز